هیچ، جهانِ خالی

برون ز خویش کجا می‌روی؟ جهان خالیست ...

هیچ، جهانِ خالی

برون ز خویش کجا می‌روی؟ جهان خالیست ...

هیچ، جهانِ خالی

گاهی در نبود تنها یک نفر گویی جهان به تمامی خالی است !

هنوز ۲۵ سالم نشده است اما دستانم خالی است و متاسفانه واقیت دارد...

عنوان طبق چالش هایکو که از اینجا شروع شده کنار هم چیشده شدند :)

 

Yağmur Gibi

حریم دل

از دست رفته

  • فاطمه صاد

پنجم مرداد ماه 1400

چهارشنبه, ۵ مرداد ۱۴۰۱، ۰۹:۴۵ ب.ظ

تو این تاریخ بود که من راهی اتاق عمل شدم.همیشه با خودم فکر می‌کردم وقتی به این تاریخ برسم یه پست جانانه منتشر می‌کنم و کلی می‌نویسم؛ شروع کردم  به نوشتنا ولی اکثرش شد مرور خاطرات پر از درد و رنج و خب دوست ندارم دیگه مرور بشن نه برای من نه برای شما و اطرافیان...

در نتیجه فقط خدا رو شکر می‌کنم که زنده موندم

از شما و تمام کسانی هم که برای سلامتی من و تمام بیماران دعا کردن تشکر می‌کنم

از خانواده‌ام تشکر می‌کنم

 

 

 

و ممنونم از خدا که زنده ام و یک محرم دیگه رو زندگی می‌کنم.

  • فاطمه صاد

پایانی خوش برای تنها در خانه

سه شنبه, ۴ مرداد ۱۴۰۱، ۱۲:۲۳ ق.ظ

بله بله بیاید بهم تبریک بگید من دیگه تو خونه تنها نیستم و مامانم و خواهرم از سفر برگشتن (اشک شوق فراوان، بکشید کنار الان سیل میشه)

از فردا دیگه دستپخت خودمو نمیخورم (خوشحالی بی حد و اندازه)

 

دیگه از فردا نوبت منه که با دوستام برم بیرون و شهر رو با آتیش بکشونم :)))

ولی میدونید چیه؟ دوستان خیلی خیلی نزدیکم همشون تو این یک سال ازدواج کردن و من شدم همون رفیقشون که شوهرشون میگه با این دوست مجردتت نگرد😂😂😂😆 آره خلاصه زندگی رو به جلو در حال حرکت بی وقفه است و آدما در فرصت مناسب و شرایط مناسب به خودشون دارن مراحل زندگی رو پشت سر میذارن :)

یه روزی هم هممون باید بریم! مرگ انکار ناپذیره...

  • فاطمه صاد

تنها در خانه: نایی برایم نمانده!

دوشنبه, ۳ مرداد ۱۴۰۱، ۱۲:۴۴ ق.ظ

واقعا دیگه طاقت و توان ندارم... خیلی خسته شدم و فردا ظهر که مامان برسه قبل از اینکه ازش سوغاتی هام رو بخوام سرم و آمپول های تقویتی رو از توی یخچال درمیارم و میدم که برام تزریق کنه و می خواااابم تا جایی که بتونم. بعد از عمل این اولین باری هست که احساس خستگی شدید میکنم.

امروز دو سری لباس شستم میدونم که ماشین لباس شویی میشوره ولی همون عملیات رخت پهن کردن خیلی ازم انرژی میگیره. کیک پختم، کیکی که اصلا خوشمزه نشد و حیف انرژی که براش گذاشتم. امشب هم شام نداشتیم و هر کسی خودش به هر جور که می تونست سیر کرد.

باید این رو هم بگم که ظرفشویی تا سقف پر از ظرف نشسته اس و کی میره این همه راه رو برای شستنش، نمی دونم شاید داداشم دوباره بیوفته رو مود ظرف شستن.

این چند روز که دارم آشپزی میکنم هیچی از غذاها نمی مونه و تمامش خورده میشه. بابا میگه از مامانت هم خوشمزه تر میپزی و منم هم جواب میدم منم همه ی این ها رو از مامان یاد گرفتم ....

برادرم میگه خوب شد تو موندی و زینب رفت سفر، همیشه تو بمون اگه زینب بمونه گشنه میمونیم، شانس ندارم خونه نشین شدم فقط به خاطر سیر شدن شکم بقیه خب چرا خدایا؟

دیگه نمی دونم چی بنویسم خسته ام و دیگه نای نوشتن ندارم ...

  • فاطمه صاد

تنها در خانه: آغاز کدبانوگری

شنبه, ۱ مرداد ۱۴۰۱، ۱۱:۰۰ ق.ظ

بله باید بهم این آغاز رو تبریک بگید البته تبریک هم نگفتین مهم نیست در واقع تبریک گفتن هم نداره.

امروز دیگه جدی جدی تو خونه تنها هستم، تا اینجای کار لباس های شسته شده رو از لباسشویی عزیز تحویل گرفتم بردم توی حیاط زیر آفتاب (ناسزاهای بسیار به آفتاب) روی بند انداختم.ظرف های صبحانه رو شستم. فعلا که قیمه در حال پختنه. مابقی اتفاقات رو نمی تونم پیش بینی کنم. آهان شاید کیک پختم در واقع شاید هم نپختم.

وای چقدر خونمون تمیزه بهش عادت ندارم، نه اینکه خونمون همیشه کثیف بوده نه. به خاطر رفت و آمد زیاد نوه ها خونه خیلی شلوغ پلوغ بود. روی زمین از خورده بیسکوییت بگیرید تا لگو و اسباب بازی و مداد رنگی و کتاب هاشون بود و ما اکثرا در حال جمع کردن و جارو زدن ولی الان ده روزی میشه نیومدن هم به خاطر اینکه مریض شدن و هم اینکه چون مامانم و خواهرم نیستن ترجیح دادن نیان که برای من زحمت نشه، با اینکه دلم براشون تنگ شده ولی درست فکر کردن.

نمی دونم برای شام چه فکری بکنم؟؟؟ به نظرم ترکیب طالبی یا هندوانه یا انگور با نان و پنیر خیلی فوق العاده است؛ آره آره حوصله ندارم شب هم دوباره یه چیزی بپزم و اینکه مگه نمیگن شام رو باید سبک خورد. اصلا نمی دونم به موقعش هر چی پیش اومد.

  • فاطمه صاد

تنها در خانه: چه کسی ظرف ها را شست؟

جمعه, ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ۰۶:۰۹ ب.ظ

راستش را یخواهید خیلی دلم می خواست امروز را بقولی بپیچونم و دوباره بخوابم ولی خب ترسیدم زخم بستر بگیرم دیگه هر چقدر هم حالم بوده باشه الان دیگه باید خوب شده باشم.با این حال باز هم داداش کوچیکه ظرف ها رو شست.

فردا دیگه جدی جدی تنها میشم و مثل همیشه نمیدونم تو این تنهایی باید چی کار کنم؟ بخوابم؟ نههه بسههه دیگه خودم خسته شدم دلم بیرون رفتن میخواد.

چشم طوطی عروسم عفونت کرده امیدوارم کور نشه تا فردا تا ببریمش دامپزشکی چون کسی طوطی کور نمیخره تازه کچل هم هست.

شاید باورتون نشه ولی دلم برای برادرزاده هام و احتمالا دوستام تنگ شده.

این رو هم شاید باورتون نشه دو روزه به خیاطی کردن فکر میکنم کاری درش خیلی مهارت دارم و به قولی استعدادش رو دارم اما ازش متنففففرم.

جدیدا نمی تونم به جز روزانه نویسی و موارد جزئی که از ذهنم عبور میکنن چیز دیگه ای بنویسم.خلاصه ببخشید.

  • فاطمه صاد

تنها در خانه: سوپی که خورده نشد!

پنجشنبه, ۳۰ تیر ۱۴۰۱، ۰۱:۳۱ ب.ظ

بله من در هر چیزی استعداد داشته باشم در پختن سوپ بی استعدادم و نمی دونم الان این همه سوپ رو چی کار کنم ؟ به کی بدم بخوره؟ احساس می کنم اگر بریزم دور فردا صبح وقتی از خواب بیدار میشم متوجه میشم میمون شدم  -__-

 

  • فاطمه صاد

تنها در خانه: خوابیدن بدون حساب و کتاب

پنجشنبه, ۳۰ تیر ۱۴۰۱، ۱۰:۵۴ ق.ظ

اگر از من بپرسند این دو روز را چگونه پشت سر گذاشته ای تنها جوابم خواب است.

خواب بهترین گزینه برای عبور از روزهای بی هدفی و بی خبری است. البته خستگی هم دارد.

 

برادرم هنوز کمرش درد میکنه و خونه مونده ظرف های صبحانه رو شسته و داره آبچکون رو خالی میکنه.

 

دلم می میخواد از خونه برم بیرون، بیرون رفتن تنها چیزی هست که حال من رو عوض میکنه.خیلی روزها که حال روحیم خرابه وقتی به مامان میگم من رفتم بیرون ممانعتی نمیکنه چنون متوجه شده که چاره دیگه ای ندارم برای عوض کردن حالم.

 

راستش اینکه از دنیای بیرونم خبر ندارم هم خیلی اذیتم میکنه، اینکه نمیدونم حال و اوضاع نوزاد خانم صاد چی شد؟ یا اینکه ...

 

راستی چند روزی میشود که اخلاقم را عوض کرده ام و به جای اینکه دختری با شور و نشاط و شوخ و خوش خنده به نظر بیام؛ دختری شده ام  عاقل و متین و  ... اما متاسفانه افسردگی در این روی عاقلم خیلی بیشتره، انگار که بهم نمیسازه. حتی فکر میکنم نوشته های اخیرم هم خیلی تحت تاثیر رفتار جدیدم  قرار گرفتن. میدونید من استاد تعریف کردن وقایع با چاشنی طنز هستم اما با این تغییر حالت و رفتار دستم بسته شده برای شوخی و خنده.ولی اصل داستان اینه که حد تعادل از دستم در رفته.

تعادل

تعادل

تعادل

تعادل

هر روز بیشتر به این نتیجه میرسم که زندگی من چقدر نیازمند تصمیمات و رفتارهای متعادلانه است و فقط هم از دیگران انتظار این مدل رفتار رو ندارم ، خودم مهم ترین آدم تو زندگیم هستم که میخوام متعادل باشم.

 

برادر در همین لحظه ترک خانه کرد، بروم برای خودم سوپ درست کنم. کاش میتوانستم پیتزا درست کنم با پیتزا ببیشتر جون میگیرم :)))

  • فاطمه صاد

تنها در خانه: گزهای مرا چه کسی خورده؟

پنجشنبه, ۳۰ تیر ۱۴۰۱، ۱۲:۴۴ ق.ظ

راستش کسی گزهام رو نخورده همینجوری اسمش اومد به ذهنم و نوشتم.

فکر می کنم تا مامانم برگرده وبلاگم رو با پست های وقت و بی وقت منفجر کنم.

اگر کمر درد داداش کوچیکه ادامه پیدا کنه و فردا هم خونه باشه با هم میریم من سیم کارت و گوشیم رو راه بندازم، بعدش هم بریم بانک حساب باز کنم. نمی دونم چرا تا الان حساب بانکی نداشتم. هی با خودم فکر میکنم که من این سالها مشغول چه کاری بودم که به این کار های جزئی نرسیدم که خب جز خاطرات مریضی و بیمارستان چیزی به ذهنم نمیرسه.

بابا میگه فردا نمیخواد نهار درست کنی استراحت کن همینی که امروز مونده رو میخوریم؛ الان نمیدونم به جبران بیخیالی امروزش این حرف رو زد یا به خاطر اینکه این مدل غذا رو دوست داره. با مامان که صحبت میکردم گفت: بابات زنگ زده بود که بپرسه رسیدیم یا نه بعد گفته بود که نبودی ببینی که فاطمه چه غذای خوشمزه ای پخته و از این حرف ها...

باید به دوست داران سریال مختار تبریک بگم همین الان آی فیلم داره تیزرش رو پخش میکنه. من یوسف پیامبر رو دو بار دیدم اما مختار و جومونگ رو یک بار.

یادم باشه فردا عروس هلندی رو بشورم خیلی چرک شده.

خوابم نمیاد و چقدر دلم میخواد مثل قدیم ها وبلاگم پر بشه از نظرات جدید و نظرات پاسخ داده شده ، خیلی وقته که برای من دیگه مثل قدیم ها نیست البته شما رو نمیدونم شاید وبلاگ های شما اینطور نباشه البته خیلی از وبلاگ نویس ها دیگه نیستن یا نام و نشون عوض کردن و من دیگه پیداشون نکردم.

مثلا استلا که البته وبلاگش هست خودش هم سایه وار قدم میزنه میون وبلاگا ولی خب دیگه خبری از پست های خیالپردازانه ی جنجالیش نیست.

یه خانم معلم هم داشتیم که بهش خانم هاش هم میگفتیم.

یه ساربان بود که کاروانسرا داشت و قلم سیاسی با چاشنی طنز خوبی داشت.

یه آقای دکتر مشهدی هم داشتیم...

یاد وبلاگ برقرار افتادم کسی فهمید که این وبلاگ چرا متوقف شد؟

دیگه کیا بودن و الان نیستن؟

  • فاطمه صاد

تنها در خانه: جوان ناکام

چهارشنبه, ۲۹ تیر ۱۴۰۱، ۰۷:۵۷ ب.ظ

همان دیشب که از ایستگاه راه آهن برگشتیم خانه دو عدد کاسه که مادرم تازه خریده بود را شکستم و اینجا بود آغاز خوشمزگی های برادرم

:حالا میذاشتی یه ساعت از رفتنشون بگذره بعد ...

:باشه بابا بهت نمیگیم برامون غذا درست کن و ...

من هم گربه را دم حجله کشتم و بعد از اینکه خرده شیشه ها را جمع کردم و آشپزخانه را جارو زدم گفتم: انگار لباس های یه نفر که فردا باهاشون میخواد بره بیرون تو ماشین لباسشویی مونده و کسی نبرده حیاط پهنشون کنه تا خشک بشن به من هم کسی نباید بهم بگه این کار رو بکن اون کار رو بکن... و برادر گرامی سرش رو انداخت پایین و رفت سراغ لباس هاش.

ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم و حالم بسیاااار بد، مثل شب گردها شده بودم و دور خانه میچرخیدم. سر درد و حالت تهوع امانم را بریده بود. می خواستم بابا را بیدار کنم و بگوییم بلند شو برویم دکتر اما دیدم خودش چند باری چشم هایش را باز کرد و دید که حالم بد است و به روی خودش نیاورد. من چه می توانستم بکنم؟؟؟ نصف شب برادرانم را بیدار میکردم؟؟؟ گفتم بیخیال مگه وظیفه اونهاست؟ اونا که دیگه تو خونمون نیستن کسی که اینجاست باید مسئولیت پذیر باشه.تا ساعت 8 صبح نشسته بودم نزدیک دستشویی و هر بار که حالت تهوعم شدت میگرفت میپریدم توی دستشویی اما خبری نبود و فقط داشتم زجر میکشیدم.

دیگر خسته شدم رفتم سرجایم دراز کشیدم و ذهنم را پرواز دادم به سوی خیالات گونان و کم کم هم قرص مسکنی که خورده بودم اثر کرد و توانستم دو ساعتی بخوابم.

اما بعد از دو ساعت دوباره همه چیز از نو شروع شد. بابا اصرار داشت که اگر صبحانه بخورم خوب میشوم ولی مگر این بار اولم بود که این حالت ها بهم دست میداد؟ مگر نمیدانست که وقتی حالم اینگونه بد است نمتوانم چیزی بخورم؟

تازه استرس ناهار درست کردن و اینکه باید میرفتم مدرسه خواهرم ثبت نامش کنم هم حالم را بدتر کرده بود، بابا که دید جان ندارم ثبت نام مدرسه خواهرم را که حالا مشهد است را به یکی از برادرانم سپرد و خداحافظی کرد و رفت سر کار.... انگار نه انگار که منی در حال جان دادن است ....

خدا را شکر که برادر کوچکم هنوز خانه بود نمیدانم راست یا دروغ میگفت که کمرش گرفته و ماند خانه و همراه پدر نرفت سرکار. با هر زحمتی بود خورشت ناهار را بار گذاشتم و دیگر نتوانستم روی پا بایستم، همانطور که روی مبل افتاده بودم به برادرم گفتم به برادر دومم زنگ بزنه و از خانمش بخواد برنج ناهار رو اون بپزه. چند دقیقه بعد برادرم آمد خانه حال و روزم را که دید به این برادرکوچکم گفت تو چرا عقل نداری؟ مگه نمیبینی حالش بده یه اسنپ بگیر برید دکتر و ...

و کلی ماجرا هم در درمانگاه سپری کردیم که دیگر نمیخواهم بنویسمشان فقط بدانید که مدت ها بود اینگونه زجر نکشده بودم به هر حال خدا را شکر که به خیر گذشت و تا همین یک ساعت پیش خواب بودم.

بیدار که شدم فکر کردم تنها هستم اما داداش کوچیکه همچنان کمرش رو بسته و مونده خونه، نصف ظرف ها رو شسته و میگه اینجوری کیف نمیده و الان ده دقیقه است داره دنبال آهنگ مناسب رای ظرف شستن میگرده :)

همچنان دوست ندارم برم خونه برادرها و یا زنداداش ها بیان اینجا، زنداداشم زنگ زد به برادرم و داشت جوری صحبت میکرد که میخواید من بیام و این حرف ها که اشاره کردم قبول نکنه. درسته میخوام که وضعیت جسمی ام رو درک کنن ولی نه اینقدر که فکر کنن نمیتونم کاری انجام بدم و فکر کنند که توانایی پذیرش مسئولیت رو ندارم.

خلاصه خداروشکر در هر حال.

 

  • فاطمه صاد